![]() |
![]() |
|
| من مازوخیست نیستم، من من زوخیستم.به سراغ من اگر می آیید لطفاً سریعتر بیایید... |
|
به مناسبت ماه خرداد و بعد از آن هم تیرماه، و حضور پررنگ این گروه از هموطنان در چنین دورهی زمانی، این سروده تقدیم میگردد: ........................................................................ توی این جامعه گروهی هست، بیخبر میروند و میآیند ادّعاهای آن چنان دارند، گرچه کم سنّ و سال و نوپایند گر میانگین بگیری از سن ها، نوزده بیست ساله اند به زور ریششان در نیامده ست تمام، اهل فن در حماسههای حضور سر و وضعی شبیه من هرگز، باب میل و مذاقشان هم نیست حجم جهل و تعصّب آنها، بینهایت که نه، ولی کم نیست سادگی در لباسشان پیداست، در کمال وقار و زیبایی بی علاقه به کفش یا چکمه، عاشق صندلند و دمپایی نکتهی جالب آن که صندل را، روی جوراب تیره میپوشند بهر ارشاد و امرِ بر معروف، گشت هی میزنند و میکوشند هی هر ازچندگاه با طرحی، حافظ جملهی نوامیسند هی مرتّب حماسه میسازند، هی به دنبال کیک و ساندیسند چه هوا گرم باشد و شرجی، چه خنک باشد و چه معمولی دگمهها بستهاند تا آخر، اعتقادات ظاهری، پولی دوستان از لباس بیتالمال، یک عدد، یک قواره یا یک دست برتن خود نمیکنند هرگز، خب چرا؟ چون لباس شخصی هست توی شلوارشان کمربندی، هست؟ برملا نمیسازند چون که همواره پیرهنها را، روی شلوارها میاندازند توی این جیب پیرهنهاشان، غیر ادعیّه هم یه چیزی هست جفت دستمال جیبیشان، شانهی خوشگل و تمیزی هست بعضی اوقات شانه را فوراً، میکشند از درون آن بیرون استعانت ز دست میگیرند، زلفشان را کنن یه کم میزون بعدِ لالا و بوسه و مسواک، یک رسیور و دیش هم دارند ناقلاها علاوه بر یک ریش، اکثراً خطّ ریش هم دارند هیچ دقّت نمودهاید اصلاً، ظاهری ساده جیب پر دارند؟ کل یوم هم علاوه بر ماشین، دست کم یک عدد موتور دارند بر موتورهای خود سوار شوند، با موبایلای گُنده و میشکی چه کسی سدّ راهشان باشد؟ به خدا، جون مادرم هیشکی جمعه شب پونک و ونک، تجریش، راه بر هر که بود میبندند هر مسیر عبور لازم بود، با تمام وجود میبندند بعد پروندهای پر از هیچی، بیامان باز میکنند آنها بعد از آن هم که ناکجاآباد، بچّه را ناز میکنند آنها از نبرد و جهاد میگویند، عاملان فشار میگردند عدّهای شان که ذوب گردیدند، عدّهای شان بخار میگردند فارغ از هر تعصّبندآنها، منطقی، عاقلند و باهوشند معنی واقعیّ استقلال، آخر حرکتای خودجوشند آخرش هم که میشوند آنها، حضرت مستطاب حاجیها مثل اون روستا نمـــــکی جون، کارگردان اخ خ خ راجیها گرچه در لابهلای حرفاشون، اسمی از انتظار میآید من ولی فکر میکنم زینها، بویی از انتحار میآید اوّلین قاتلی که هر کس را، میکشد بی صدا وآهسته بی گمان همان جهالتیست که، چشم ادراک و عقل را بسته جملگی پس حواستان باشد، زین تفکّر که سخت تاریک است زین تحجّر نمونهای روشن، مستندّ ظهور نزدیک است .............................................................................................. پ.ن: 1. لطفاً درست بخوانید و ایرادهای وزنی ناوارد نگیرید. 2. بیت 10 تصویری میباشد که یحتمل خودتان متوجه میشوید که منظور این حقیر چیست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/03/21ساعت 11:3 توسط لولی وش مغموم |
|
|
یک روز لبریز از تهی، از نیستی پُر میشوم در میروم از خویشِ خود، یک روز دکتر میشوم از جنس آمپول و سرنگ، یا سنگ و آجر میشوم بی عاطفه می خندم و ، مستِ تکبّر میشوم گر سنگ باشم از خودم، غرق تنفّر میشوم تنها کنار یاد تو، این گونه قلدر میشوم این گونه شاعر میشوم، مشغول غرغر میشوم مثل الاغ گشنه ای، سر توی آخور میشوم آتش گرفته سینه ام، من نیست در گُر میشوم هی میخورد غصّه دلم، تا اینکه دلخور میشوم تا قلّه رفتن، تا سقوط، مثل آسانسور میشوم قطع است گاز شهر ما، صید سیانور میشوم دارم دچار درد خون، از نوع ماژور میشوم میترسم آخر صاحبِ، اوضاع نافرمی شوم خود را فراموشیده ام، از خویش دل بُر میشوم هی می شمارم تک به تک، مانند کُنتور مییشوم درویش ریشو میشوم، مانند تاگور میشوم امّا من لُر، ساده تر، هی بیشتر لُر میشوم این روزها دارم چرا، بدجور کس خُل میشوم؟! دردا و حیف این بار هم، کالای بُن جُل میشوم
................................................................... پی نوشت: به مناسبت ۲۲ اردیبهشت (روز تولدم) خیلی ها به من زنگ زدند تبریک گفتند چرا؟ نمیدانم ولی هیچ کس دلش به حال من نسوخت هیچ کدامشان تسلیت نگفتند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/02/26ساعت 17:29 توسط لولی وش مغموم |
|
|
درود فراوان بر جمله ی ایرانیان و دوستان و سرورانم . . .
نوروزتان خجسته باد و یا به قول عربها عید شما مبارک (شما را فاکتور بگیرید) به همین مناسبت ، قصیده ای به همین نام و در آخرین دقایق نخستین روز سال انشاالله خجسته ی ۱۳۹۰ خورشیدی به پیشگاه تان تقدیم میگردد. باشد که مورد پسندتان واقع شود و نقد و نظر هم که طبق مغمول فراموش نشود. در پایان ، از صمیم قلب سالی مملو از شادمانی و انسانیت و شرافت برایتان آرزومندم. لازم به ذکر است که سروده ی زیر در شب شعر طنز ( در حلقه ی رندان ) در آخرین یکشنبه ی سال ۱۳۸۹ قرائت گردید و خوشبختانه به شدت هم مورد لطف دوستان حاضر قرار گرفت و قرار گرفتم. ........................................................................................................................................ عـيـد اومد دوبــاره ، عـيـد شمــا مبـارك دوبـاره سـاز نقاره ، عيـد شمـا مبارك قحط رجــال اومده ، تبـريك ويــژه دارم: مديـــراي دوكـاره ، عيـد شمـا مبارك كنـكـور ارشـد دادم ، قبول شدم بهم گفت: خدمتتون سـتـــاره ، عيـد شما مبارك كاشكي جاي رضا و امير و كامران، فقط بهـم ميگفت ستاره : عيـد شما مبارك ستاره كه نگفتش ، كاشكي خواهركوچيكش ميگفت بهم (شراره): عيد شما مبارك چربي خون ندارم ، فقط يه مشكلي هست: اونـم بحـث فشــاره ، عيد شمـا مبارك تـلـويـزيــون تـوي عيـد ، موسـيـقي سنّـتـي زنـده ميخـواد بذاره ، عيد شمـا مبارك اون ساز پشت گلدون ، صداش چقد آشناس تنـبـوره يا سه تـاره ؟ عيد شما مبارك دوبـاره چـارشـنـبـه ي ِ ، آخــر سـال اومـده بانگ هـوار هـواره ، عيد شمـا مبارك بعـد جـناب حُـســـني ، قـذافـي هـم يـحـتـمـل محكـوم به فـراره ، عيـد شمــا مبـارك هـــركـسي كه نشنوه ، صــداي مردمـش رو جـز اين نـداره چاره ، عيد شما مبارك چون كه نهـال يه روزي ، سبز ميشه آخرش بگـيــن كسـي نكــاره ، عيد شما مبارك جـامـعـه ي سنـتـي ، به سمت و سويي مدرن در حــال يك گـذاره ، عيـد شمــا مبارك خدمتـتـون بگـم من ، يـه جـمـله ي ساده كه : داره نهــاد گـزاره ، ((عيد شما مبارك)) جــامعه تو اين گـذار ، يه جـورايي به شدّت تحت يه جـور مهــاره ، عيد شما مبارك اگــر كــه گفـتـيـن چـيـَن ؟ تحـريماي بي اثـر يه مشتـي كاغـذ پــاره ، عيـد شما مبارك نه هيشكي غصه داره، نه هيشكي پول نداره نه هـيشـكي تو حصاره ، عيد شما مبارك ((چيــزي پـلـو با مـاهي)) شام شما، شام ما: نون پـنـيــر و خيــــاره ، عيد شما مبارك اگــر كـسـي بتـون گفـت : مهـار شـده تـورم شـك نكنـيـن شـعـــاره ، عيد شمــا مبـارك ميــاد پايـيـن تـورم ، سه سوته خيـلي سـريع چـون با سه تــا شمـــاره ، عيد شما مبارك مــركــز آمـــارمـــون ، كـنـتــرلـش مـيـكنه فـقـط بــا يـك اشــــاره ، عيــد شمـا مبارك اينا رو من نگفتم ، به من چه ربطي داره؟! گــفـتــه ي الــمـنــــاره ، عـيد شما مبارك عموي بنده عمري ، خونه نداشت و ميـداد هــر ماهه هـي اجاره ، عيد شمــا مبارك امّا يكـي دو سـاله ، هـمـيـن جـوري يهـويي شـد رئـيـس اداره ، عـيــد شـمــا مبــارك دو خونه داره حـالا ، با كلي مـلك و ويــلا ايـن كـاره يــا قـمـاره ؟ عـيــد شما مبارك تو كف پيكان بودش ، پسـرعمـوم، و حـالا بـنـز خـفــن ســـواره ، عـيـد شما مبارك آخــر ايــن ســروده ، بـايــد بــرم يه جايي هـيـشـكي كـارم نـداره ، عيد شمـا مبارك يه ويــژه نامـه داريم ، بخـونيـن و بخنديـن فـقـط تــو ايـن شـماره ، عـيد شما مبارك
پی نوشت : قرار بوده این سروده در ویژه نامه ی نوروزی شرق به چاپ برسه و بیت آخر هم به همین موضوع اشاره داره. ولی بنده از سرنوشت این کار بی اطلاعم.لطفاْ اگه کسی این ویژه نامه رو مشاهده یا ابتیاع فرمودند به ما نیز اطلاع دهند تا ما هم بنشینیم و مطالعه نماییم در این ایام فراغت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/01/01ساعت 23:57 توسط لولی وش مغموم |
|
|
درود بر همگان . . .
این چند رباعی تقدیم میگردد به همه ی هموطنانم که دغدغه هایی غیر از نان و شکم و زیر شکم و خیلی چیزهای دیگر دارند :
رباعی اول : کافیست دگر ، به سیم آخر بزنید با تیشه ، تبر ، نیزه و خنجر بزنید از عشق و عدالت و خدا می گوید این شاعر بی شعور را سر بزنید رباعی دوم : انسانیت و عشق ، تو یادم دادی با مکر و ستم ، حکم جهادم دادی با همچو مرام و مسلکی مادر جان ناخواسته انگار ، به بادم دادی رباعی سوم : هر روز خدا از همه دلخور باشیم مشغول فقط غیبت و غُرغُر باشیم بر شمر و یزید این همه نفرین کردیم یک بار بیا و رهرو حُر باشیم رباعی چهارم : چندیست که پرتلاش و ساعی شده ام شاعر نشده ، عارف و داعی شده ام بعد از غزل و مثنوی و شعر سپید استاد مسلّم رباعی شده ام !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/12/09ساعت 14:1 توسط لولی وش مغموم |
|
|
همچون همیشه درود فراوان بر همگان . . . عرض شود که این آخرین سروده ی بنده هست که بیستم مهرماه که داشتم تنهایی (واقعاْ و بدون غرض میگم که سینما رفتن فقط تنهایی میچسبه) میرفتم سینما آفریقا ( بالا تر از میدون ولیعصر) که سن پترزبورگ رو ببینم چهار بیت اولش رو سرودم و از اون روز مثل خیلی از پروژه های دولت خدمتگزار نیمه کاره رها شد تا دیروز که به ضرورت شرکت در شب شعر شکرخند مجبور و البته مسرور شدم بین ساعت ۱۲ تا ۳ عصر تکمیلش کنم که البته دو بیت پایانی رو هم توی تاکسی که از میدون ولیعصر میرفتم سید خندان آماده کردم. خلاصه همینه که هست . الان ایرادهایی داره مثل قافیه ی تکراری ( من ) در بیت نهم و یک هجای اضافه در واژه ی ( گفت ) توی همین بیت که الان وقت و حوصله ی درست کردنشون رو ندارم و چون به چند نفر قول دادم که امروز این کارم رو میذارم رو وبلاگ فعلا همین رو قبول کنین از این حقیر. سعی میکنم در آینده ای نه چندان نزدیک اصلاحش کنم و بهبودش بدم . لازم به ذکره که به عنوان آخرین نفر ( حُسن ختام ) دیشب در شکرخند خوندمش و اگه خودستایی نباشه خدا رو شکر نسبتاْ با استقبال مواجه شد. اگه خودم خودمو تحویل نگیرم کی میگیره؟! به هر حال برای شروع بد نبود کاری که در این شرایط سه ساعته و با کلی عجله و استرس آماده شد . شما هم بخوانید و مثل همیشه خواهشمندم منصفانه و نا مغرضانه نقد کنید و نظر بدین .
عمریست دست هیچ کس در دست من نیست یا اینکه دست بنده دست هیچ تن نیست همواره تنها میروم این سو و آن سو دلتنگ من حتّی جناب اهرمن نیست با جابر و جبّار مجبورم بسازم بو یا نشان از سوسن و از یاسمن نیست سقف امید و آرزوهایم بلند است رؤیام فرضاً مخ زدن از کیدمن نیست صدها هلو لعبت فرشته مثل کیدمن هرگز برابر با هلوی هموطن نیست خوشبخت های هر دو عالم مخ زنانند کاری که شیرین تر ز کار مخ زدن نیست چون که نبودم با مؤنّث در خیابان پس شکر ایزد جای بنده توی ون نیست البتّه گاهی هم دلیل ون سواری بودن کنار دختری یا اینکه زن نیست حوری که زیر نارون هی فقه میخواند دلگیر شد سهراب و گفت:مطلوب من نیست (۱) من با کتاب فقه رفتم سمت حوری دیدم کسی زیر درخت نارون نیست فقه و فقیه و حوری و یعنی چه اصلاً ؟ این حرف شاعر توطئه یا سوء ظن نیست؟!؟!؟! دیگر گون چیزی نپرسد از نسیمی چون ارتباطی بین ایشان با گون نیست چون گفتمان و گفتگو گشته است تعطیل دیگر ز صلح و آشتی بحث و سخن نیست والّا جواب آن سکوت پر ز فریاد یک چیزهای گِرد از سرب و چدن نیست فردی خدای واژگان کوچه بازار بسیار خوش حرف است و اصلاً بد دهن نیست فرضاً نمیگوید ممه بزغاله لولو با خانه ای بسیار ساده که خفن نیست اینجا ملاک خدمت و خدمتگزاری پوشیدن نوعی مدل از کاپشَن نیست این عالم فرزانه با لبخند میگفت: ایران که مثل تونس و مصر و یمن نیست من با شما میگویم امّا هموطن هام هیچ آدمیزادی که ایمن از کفن نیست باید که دست یکدگر گیریم با مهر دیگر مجال جر زدن یا جا زدن نیست
(۱) این دو بیت سروده ای از سهراب سپهری را دست مایه قرار داده است : من دلم میگیرد وقتی می بینم حوری دختر بالغ همسایه زیر کمیاب ترین نارون روی زمین فقه میخواند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/11/17ساعت 13:15 توسط لولی وش مغموم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|